سالیانی پیش در دیاری دور دو یار جدانشدنی بودند که مردم آنها را چو دو برادر می دانستند؛ عشق و احساس, تا اینکه یک روز عشق برای آوردن آب بر سر چشمه نیاز رفت و نا گاه با دیدن معشوق دامن از کف بداد و دلش لرزید. دیگر زندگی اش عوض شد کنج عزلت برگزید, تاریکی را ماوای خویش قرار داد تا اشک هایش را که در فراق می ریختند کسی نبیند ولی مگر می شد احساس این قضایا را ببیند و ساکت بشیند
دست به کار شد ابتدا با نوشتن شروع کرد با تعاریف عشق به توصیف معشوق پرداخت تا دیوانهای شعر پدید آورد ولی باز معشوق در دور دست ها بود و عشق ناکام.
پس دوباره دست به کار شد داستانهایی طولانی نوشت در مدح وصال و در مزمت فراق, از رسیدن گفت و از رفتن زمستان تنهایی و از ماندن بهار آشنایی تا رمانها پدید آورد ولی باز هم معشوق زمان و فاصله را دردست داشت.
احساس , عشق را راه و روش آموخت که چگونه سخن بگوید , بیان کند که خواهان است و عشق اینگونه حس حضور را تجربه کرد و هویدا شدن در میان جامعه را.
کم کم معشوق هم به عشق توجه می کرد ولی نه آنچنان که امیدوار کننده باشد احساس که اینگونه عشوه های معشوق و سوختن عشق را می دید زجر می کشید, از گل سرخ کمک گرفت , گلهای سرخ را از سرتاسر جهان جمع کرد و به عشق داد تا آنها را هنگام رد شدن معشوق از گذرگاه پیشکش قدوم او نماید؛ ولی باز هم اثری از تمایل در معشوق نبود.
تا اینکه یک روز معشوق برای احساس نامه ای نوشت حاکی از این موضوع که تنها راه وصال من و عشق نبودن توست اگر حاضری از رفاقت خود با عشق بعد از وصال ما چشم پوشی کنی تا او به مراد دلش برسد من آماده وصال ِ اویم. غافل از اینکه حیات احساس در بودن با عشق معنا داشت و بدون او احساس از میان دنیا محو می شود.
احساس مدتی فکر کرد و در آخر تصمیم گرفت او معشوق و عشق را به هم رسانید و چون غبار هوا ناپدید شد و عشق مستانه از وصال پایکوبان به شادمانی پرداخت و زحمات و حضور دوست قدیمی اش را به فراموشی سپرد و اینگونه شد که بعد از وصال دیگر عشق نتوانست برای معشوق شعر بگوید یا رمان بنویسد و یا ...
ولی احساس قسم خورد به عشق های دیگر هم در وصال کمک کند تا شعر و رمان و حرف های زیبا نمی َرند با آنکه می دانست در هر وصال مرگش فرا می رسید و هیچ کس از او یاد نمی کند و تمام لذت وصال را ارمغان تلاش عشق می دانند .
تو چه فکر می کنی آیا عشق به تنهایی به مقصود می رسید ؟؟؟؟؟
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
بی تو هرگز
با تو عمری...
یه داستان کوتاه تقدیم به تو که عاشقی !!!
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یُومن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد
گفتم مَرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مَجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق باقی است اصلاٌ کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند ، تا رفیق
من را به ابتضال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آيينه بر دار می زنند
اینجا کَسی برای کَسی، کَس نمی شود حتی عقاب در خوره کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مُخیّر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان جای خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست که رفته اند امیران قافله ما مانده ایم غافل و پیران غافله
اینجا دگر باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم
در مذمت فضولی
يكي بود يكي نبود،غير از خد هيچ
كس نبود.در زمان هاي قديم كه هيچ كس درباره هيچ چيزي سؤال نمي كرد،يك پسربچه اي بود كه دلش مي خواست از علت و حكمت هركاري سر در بياورد.پدر ومادراين پسر از دست سؤالهاي اوكلافه شده بودند و به همين خاطربه فكر راه چاره افتادند ودرنهايت،تصميم گرفتند((فضول آقا))را بفرستند پيش((خاله خان باجي)).اين خاله خان باجي كارهاي عجيب و غريب مي كرد وكسي از كارهايش سر در نمي آورد.باري،پسر را فرستادند پيش خاله خان باجي.فضول آقا رفت و رفت ورفت تا رسيد به خانه خاله.دم غروب بود و خاله خان باجي توي حياط درندشت خانه اش،روي تخت به پشتي تكيه داده بودو قليان مي كشيد.خاله خان باجي كه مي دانست براي چي فضول آقا رافرستادند پيش او،گفت براي فضول آقا چاي آوردندوبعد هم به اوگفت:((همين جا پيش من مي نشيني وهيچي هم نمي پرسي.))فضول آقاگفت:چشم.خاله خان باجي همينطور كه به قليانش پك ميزد نگاهي به دورحياط انداخت ونوكرش را صدا زد وگفت:((آهاي ميرزا يحيي،برو آن مرغ پاكوتاه را بگير و آماده اش كن براي شام.))ميرزا يحيي گفت:((چشم)) و رفت دنبال مرغ.در همين حين،زن همسايه ازديوار سرك كشيد وگفت:((خاله خان باجي،سلام))خاله خان باجي به جاي سلام،گفت:((دستت درد نكند.)) زن همسايه هم برگشت و رفت به خانه خودش.
چند دقيقه بعد جواني در زد و((ياالله))گفت و وارد شد.بعد ازخوش و بش نشست كنار خاله.خاله خان باجي از پر چارقدش قدري سرمه بيرون آورد و ريخت توي حلق جوان و گفت:((علاج تو همين است.))جوان دست خاله را بوسيد وبا صداي گرفته تشكر كرد و رفت.
فضول آقا داشت از تعجب شاخ درمي آورد ولي در عين حال، ميترسيد چيزي بپرسد.در همين وضع وحال،كلفت خاله خان باجي بازنبيل از مطبخ آمد بيرون كه برود از بازار چيزي بخرد.خاله خان باجي داد زد:((آهاي صغري خاتون،نمي خواهد بروي بيرون،برو از توي حياط هجده تامورچه درشت پيدا كن.آنها رادوبه دو با هم جنگ بينداز و سرآخر آن را كه از همه قوي تراست،بياور تا به او يك حبه قندجايزه بدهم.)) كلفت بيچاره باپكري،زنبيل را گذاشت و رفت براي گرفتن مورچه.چند لحظه گذشت وكسي در زد وبعد،مردي وارد شد وهمان دم دربه خاله تعظيم كرد وايستاد.خاله خان باجي دولا شد واز پاي تخت يك جفت كفش پاشنه كلفت نيم دار قديمي را برداشت وبا شدت و حدت پرت كرد به طرف مرد.مرد با احترام كفش ها رابرداشت و از خاله خداحافظي كردو رفت.فضول آقا به سختي جلو خودش راگرفته بود كه چيزي نپرسد،ولي در عين حال كاسه صبرش لبريز شده بود.خواست دهن باز كند كه خاله خان باجي،نوه خودش را از توي اتاق صدا زد وگفت:((آهاي جميله،كتاب حسابت رابياور.))دختركي با يك كتاب رياضي كلاس دوم راهنمايي آمد بيرون.خاله خان باجي كتاب او را گرفت وپاره پاره كرد وريخت روي زمين وبعد،به دختر كه چشم هايش از تعجب گرد شده بود گفت:((اينها را جمع كن و ببر به بابايت نشان بده،بگو خاله خان باجي پاره اش كرد.)) در همين اثنا يك دختر جوان چادري از در وارد شد.خاله خان باجي به او گفت:((سزه تازار توزو اوزاتازاقزبزغلي زيه بوزورزو بزرزش دازار صزدازا شزم دزرنزايازار)) دختر با خجالت وارد يكي ازاتاقهاي خانه شد وچيزي زيرچادرش قايم كرد و آمد بيرون وسريع تشكر و خداحافظي كرد ورفت.فضول آقا ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد.گفت:((خاله خان باجي،من ديگر دارم ديوانه ميشوم.تو را به خدا بگو حكمت اينكارها چيست؟))خاله گفت:((باشد.ولي يك شرط دارد و آن اينكه ديگر توي هيچ كاري فضولي نكني وقول بدهي كه از اين به بعد،نخواهي علت هر چيزي رابداني.))فضول آقا قول داد و قسم خورد كه اين بار آخري باشد كه علت چيزي را مي پرسد.خاله خان باجي پك آخر را به قليان زد وگفت:((آن مرغ پاكوتاه كه ديدي،داشت توي باغچه به انجير نوك ميزد.از آنجا كه مرغي كه انجير مي خورد،بايد نوكش كج باشد،به ميرزا يحيي گفتم آن مرغ را ناكار كند تا مرغ هاي ديگر عبرت بگيرند.واما زن همسايه قرار بود به من بگويد در كدام روزنامه كوپن هاي جديد را اعلام كرده اند كه آمد و گفت در ((سلام)) چاپ شده ومن از او تشكر كردم.آن جواني كه آمد،پسر همسايه بغلي است كه قرار است در راستاي طرح ژنريك صدا و سيما،برود درتلويزيون به جاي ((اندي)) بخواند ولي چون صدايش صاف و خوب است،آمده بود تا من علاجش كنم.وقتي سرمه به خوردش دادم،صدايش گرفته و خش دار شد والان ديگر صدايش با صداي اندي مو نمي زند.و اما كلفتم صغري خاتون،اين اواخر سر و گوشش مي جنبد و به بهانه خريد،مي رود خانه همسايه ها و با كلفتهاي شان در خصوص آزادي زنان و سن راي و فوتبال و...بحث سياسي ميكند.من هر روزيك كاري مثل اين دستش مي دهم كه از صرافت بيرون رفتن بيفتد.آن مردي كه ديدي،همين فردا-پس فردا روانه ولايت غربت ميشود.آن كفش پاشنه كلفت را به اودادم تا توي پاشنه اش ارز قايم كند و بدهد زنش بپوشد وبروند به ولايت غربت.((جميله))،نوه من امسال در درس رياضي تجديد شده ولي تمام تابستان را بازي كرده و درس نخوانده.فردا قرار است برود امتحان بدهد.از آنجا كه مي دانم قبول نمي شود وپدرش هم خيلي بد اخلاق است،با كمر بند،سياهش ميكند،كتابش را پاره كردم كه تقصير درس نخواندن نوه ام به گردن من بيفتد وپدرش او رانزند.و اما آن دختري كه آمد،دختر يكي از همسايه هاست كه دور از چشم پدر و مادرش ميرود كلاس سه تاروقتي آمد،من به زبان زرگري به او گفتم كه:((سه تار توي اتاق بغليه،برو برش دار.صداشم درنيار.))حالا كه فهميدي كارهاي من هيچكدام بي حكمت نيست،برگرد به ولايت خودت،ديگر هم علت چيزي را نپرس.فضول آقا با شرمندگي تمام برگشت به ولايت خودش وديگر علت هيچ چيزي را نپرسيد.ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم نبايد فضول باشد!
قصه ما به سر رسيد،غلاغه به
خونه اش نرسيد.
کفر
کاش می شد دور از نگاه ديگران در خيال خود کمی کافر شويم.
با گناهان عشق را زينت دهيم.
کاش می شد ايمان سست خويش را در نگاه غمزه آلود زنی آتش زنيم.
و در اين کافر شدن من خدايی می شدم مهربا ن تر از خدای آسمان
که جواب کافران دوزخ نبود
بلکه دوزخ در جواب خوب رويانی بود
که عاشق کشی را رسم و مرامی خوب می دانند
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
تو يعني.........
|
| |
|
تو يعني گونه هاي غنچه اي را | |
يک شوخی:
پسر:عاشقتم
دختر:خفه شو
پسر:دوست دارم
دختر:خفه شو
پسر:دلم برات تنگ ميشه
دختر:خفه شو
پسر:با من ازدواج ميکنی
دختر:راست می گی
پسر:خفه شو

دوستت دارم
|
خدا انسان | ||
|
انسان مایوس و خسته چشم بر آسمان دوخته بود و از سر حسرت آه می کشید ، خداوند از او پرسید:" اشرف مخلوقاتم چه شده است ؟ چرا غمگین و افسرده هستی ؟ "
انسان پاسخ داد:" بارخدایا گفته بودی در تمامی لحظات عمرم کنارم هستی در مشکلات یاریم می کنی نمی گذاری مشکلات مرا از پای درآورند ولی به ساحل زندگی ام که می نگرم در برخی موارد که مشکلات مرا احاطه کرده بودند فقط یک ردپا می بینم آیا این رسم معرفت است که قولی دهیم و آن را زیر پا گذاریم؟"
خداوند نگاهی از محبت بر انسان نمود و گفت:" چرا می پنداری تنهایت گذاشتم آن یک رد پا که می گویی چرا گمان می کنی که از آن ِ توست آن ردپای من است که در آن لحظات سخت که حتی یارای قدم از قدم برداشتن را نداشتی تو را بر شانه هایم گذاشتم و به پیش بردم تا مشکلات را پشت سر گذاری. "
واقعاً ما انسان ها محبت و لطف خداون را چرا فراموش می کنیم ؟؟؟؟؟؟
|

عشق را تن پوش جانم مي كني
چتري از گل سايه بانم مي كني
اي صداي عشق در جان و تنم
آن سكوت ساكت و تنها منم
من پر از اندوه چشمان توام
آشنايي دل پريشان توام
آتش عشق تو در جان من است
عاشقي معناي ايمان من است
كي به آرامي صدايم مي كني
از غم دوري رهايم مي كني
اي كه در عشق و صداقت نوبري
كي مرا با خود از اينجا مي بري
هر روز با دلهره از سر گذر رد مي شدم او هميشه آنجا بود و به آن درخت تكيه داده بود. رد كه مي شدم سلامي مي كرد و مي پرسيد:"براي حركت آماده اي؟" من از او مي ترسيدم؛ سرم را پايين مي انداختم و از آنجا رد مي شدم ولي سنگيني نگاهش را در پشت سرم احساس ميكردم هر بار كه او را از دور مي ديدم همين حالت برايم اتفاق مي افتاد؛ نمي توانستم از ترس به صورتش نگاه كنم.
اما امروز با بقيه روزها فرق داشت از دور كه ديدمش احساس خوشايندي نسبت به او داشتم؛ آرام آرام به سويش گام بر مي داشتم ديگر دلهره و ترسي از او نداشتم؛ به چهره اش كه دقيق شدم ديدم كه اصلا َ با تعريف هايي كه از او مي شود فرق دارد.چشماني درشت و مشكي،صورتي كشيده و زيبا،پوستي گندم گون و موهاي بلند و مشكي كه با مقداري ته ريش حالتي آرامش بخش را به او داده بود. لباسي سفيد و ردايي سبز بر تن داشت.
آرام آرام به او نزديك شدم سرش را بلند كرد و سلام كرد؛ در حاليكه به او نزديك مي شدم جواب سلامش را دادم. حالا به چند قدمي اش رسيده بودم با مهرباني نگاهي به من انداخت و پرسيد:"براي رفتن آماده اي ؟"
با سر تاييدش كردم و گفتم آري برويم؛ كمي به بغل خم شد و به كوله ام نگاهي كرد و گفت:" توشه ي سفرت همين است؟" گفتم:" آري، كافي است." گفت:" عزيز دل، در صحرا تو را خواهد گذاشت. با توشه اي بيشتر از اين انسانهاي زيادي آنجا جا ماندند حالا تو..."
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد گفتم:"ديگر از اين ديار خسته شده ام طاقت ماندن ندارم، اميدم به اينجا به پايان رسيده."
با شنيدن حرف هايم صورتش در هم رفت آثار عصبانيت را در چهره اش به وضوح مي توانستم مشاهده كنم، با كمي خشم گفت:" تو توشه ي كافي همراه نداري و حتي ..." حرفش را نيمه كاره رها كرد بر روي دو زانو نشست و بر روي آبِ نهر با انگشت موج هايي درست كرد معلوم بود به موضوع مهمي فكر مي كند؛ در همان حال بدون آنكه به من نگاه كند گفت:" نا اميدي بزرگترين گناه است اين را درك نمي كني ؟" گفتم:" خسته ام كمكم كن."
در همين حال آرام سرش را بلند كرد به دور دست ها نگريست بعد با تا مل نيم نگاهي به من كرد و گفت:" او را مي شناسي دير زماني است كه آنجا ايستا ده و تو را مي نگرد؟" به پشت سرم بازگشتم در آنجا تو ايستاده بودي گفتم:" آري او تنها عابر كوچه هاي تنهايي ام است."
با خشم پرسيد:"پس چرا او را تنها مي گذاري ؟ ؟ " راستش جوابش را نمي دانستم فقط مي خواستم بروم بروم و راحت شوم." در همين افكار غوطه ور بودم كه صدايش مرا به خود آورد:" او مضطرب است اين را درك نمي كني؟" و بدون آنكه منتظر جواب سوالش باشد دوباره پرسيد:" چند وقت است كه مي شناسيش ؟" گفتم:" زياد نيست 1 سال كمتر است." لبخندي تلخ زد و گفت:" چقدر زود دير شده است نه ؟" منظورش را نفهميدم خواستم سوالي كنم كه مهلتم نداد و گفت:"به او تكيه كن، اميدت را بياب و بمان براي رفتن زود است." و بعد از جايش بلند شد و آرام از من دور شد من ملتمسانه فرياد زدم مرا ببر ايستاد و بدون اينكه برگردد و يا چيزي بگويد . دوباره فرياد زدم مرا هم ببر سرش را به سويم چرخاند و در حاليكه موهاي بلند و زيبايش در نسيم اين سو و آن سو مي شدند گفت:" تو را خواهم برد ولي اكنون را درياب هم تو به او و همو به تو محتاجيد به همديگر تكيه كنيد، راست بگوييد، به هم عشق بورزيد، مهرباني كنيد، خوشبخت شويد تو را بعداَ خواهم برد."
سپس آرام آرام دور شد و من به سوي تو بازگشتم در حاليكه به حرفهاي او مي انديشيدم و حقيقت زندگي را دريافتم ؛ ناگهان برگشتم به سويش و بلند فرياد كشيدم دوستت دارم اي مرگ ، ما تا آخر عمر با هم دوست خواهيم بود ، نه ؟؟؟؟
به علامت تاييد همان گونه كه به راهش ادامه مي داد دستي تكان داد و دور شد و من به سويت بازگشتم و تو با لبخندي از من استقبال كردي ؛ گرماي محبت لبخندت، اميد و جذبه ي زندگي را در رگ هايم به جريان درآورد و تازه پي به حرف هاي او بردم و تا تو را در آغوش كشيدم عطر زندگي به مشامم رسيد.
دوستدار هميشگی ات: عاطفه
سلام پرستوي مهاجر ، دير زماني است كه بر شاخسار اين درخت پير ماوا گذيده اي
و سرود بهار را در گوش شاخسارهاي خشكيده اش زمزمه مي كني؛ حال كه بهار
طبيعت، اين عروس فصل ها با آمدنش ولوله اي در ميان خاكيان بنا نموده است شادي حضورت شادي آمدت بهار را صد چندان نموده است.
بهار زندگي ام، صدايت چون ملودي وزش نسيم بامدادي است و چشمانت چون ابرهاي بهاري است و سيمايت چون شكوفه هاي به زيبا و سحر انگيز؛ چگونه با يك نيم نگاهت زمستان را فراموش نكنم، گرماي نگاهت يخ قلبم را كه فسرده بود آب كرده تا اين چنين سرمست و پايكوبان بهار را جشن بگيرم.
گل هميشه بهارم، در سرماي زمستان اميد ماندن تويي؛ اين درخت پير و خشكيده تنما منتظر بهار ديدار توست و هر زمان كه به ديدارش آيي بهار برايش خواهد آمد وشكوفه هاي اميد بر شاخسارهايش خواهد روييد.
گلكم،تمناي درخت چيزي جز ديدار دوباره گل اميد نيست آنگاه كه حاجتش برآورده شد ديگر ياراي تن سپردن به تبر نجار را خواهد داشت تا از تنه ي كهنه و بي مصرفش گلداني بسازند زيبا، جايگاهي امن و آرام و راحت براي گل هميشه بهار.
بلبل خوش الحانم، بهار را چنان مسخ و شيداي خود كرده اي كه گاه او هم فراموش مي كند چه زماني بهار است و بي توجه به گذر ايام گاه گاه در ميان زمستان نيز سري بدين جا مي زندتا لحظه اي تو را مشاهده كند؛ شكوفه ها را ببين ردپاي بهار است كه در زمستان براي ديدن تو آمده است تا كمي از زيبايي چهره ات را آريه گيرد و با آن طبيعت را مزّين كند.
مهتاب شب هاي تارم،هر شب ماه پنهاني نه اتاقت سركي مي كشد با شرم و احتياط تا گوشه اي از انعكاس زيباييت و روشنايي قلبت را برُبايد و مغرورانه با آنچه از آن ِ توست بر ستارگان فخر بفروشدولي غافل از اينكهمن هر شب در تاريكي با نگاه بر ماه به ياد زيبايي و مهربانيت مي افتم ولي افسوس مي خورم كه لياقت اين را هنوز كسب نكرده ام كه خاك حريمت باشم.
خورشيد زندگي ام، هر بامداد آفتاب كمي از گرماي قلبت و اندكي از مهر و محبت تو را بهر خود امانت مي گيرد تا بر مردم زمين نور و روشنايي عرضه دارد و اميد حيات به آنان بخشد؛ رودها زلالي خود را از زلالي احساس تو وام دارند، برگ هاي درختان سبزي خويش را از حس زندگي ات و شب آرامش خود را از سيهي چشمان تو ،و من ايستاده ام آنجا در دور دست ها بر كوچه ي نياز با كاسه اي تمنا در دست تا كه شايد بيايي بر كوچه گذر كني و شميم حضورت را بر من هديه كني.
"درحسرت ديدار تو آواره ترينم هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست"
در چند صباحي كه گذشت گردش فصول زندگي را تجربه كرديم بهار محبت تو،تابستان حضورت،پاييز وجودم، زمستان كج خلقي ام و اكنون در بهار طبيعت بك آرزو دارم و ديگر هيچ :
"براي هميشه جودان و خوشبخت و شاد باشي خدايگان مهر و محبت"
سال نو مبارك عاطفه ي عزيزم
تقديم به تو عاطفه ی عزيزم که به حرمت نام تو مهر و محبت را عاطفه نام نهادند. به تنها مونسم تنها همدمم تنها عشقم اگر شرک به خداوند محسوب نمی شد تو را می پرستيدم ای خدايگان احساس
دوستدار هميشگی ات نويد

